موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
درباره ما
پیوندهای روزانه
جستجو


مطالب پیشین
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لوگوی دوستان
کاربردی
ابر برچسب ها
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :12
  • بازدید دیروز : 21
  • کل بازدید : 38102
  • تعداد کل یاد داشت ها : 11
  • آخرین بازدید : 96/8/30    ساعت : 11:8 ص

شادی روح سردار حاج احمــــد کاظمــــــے صلــــــــوات

mirzabeigi




برچسب ها : شهید کاظمی  , پُست ثابت  , ختم صلوات جهت شادی روح حاج احمد  ,



      
به زودی

به زودی دوباره دوباره پررنگ میشوم

منتظر نگاه مهربان تک تک شما هستم







      

احمد در عملیات بدر از جان مایه گذاشت. حضور اودر عمق منطقه ی نبرد و تصرف روطه و القرنه در کنار دجله انچنان عراقی ها را به وحشت انداخت که ناچار شدند برای مهار ایرانی ها از بمباران گسترده ی شیمیایی استفاده کنند . احمد در این عملیات دوست قدیمی اش مهدی باکری را از دست داد. او بیست سال بعد از اخرین دیدار و تماس خود با مهدی اینگونه یاد میکند:

من رفتم قرارگاه که اخرین وضعیت را گزارش دهم و صحبت کنیم و برای ادامه عملیات به نتیجه برسیم من از پیش ایشان به این طرف دجله امدم و و به قرارگاه رفتم و طولی نکشید که برگشتم ; امدم کنار دجله ; قایقی نبود که مرا ببرد در همین حیا خیلی اوضاع بهم ریخته بود و عده ای از بچه ها شهید شده بودند. از داخل یکی از قایق هایی که اتش گرفته بود با مهدی تماس گرفتم و گفتم :

چه خبر است؟ ایشان جواب سوال مرا نداد و این جمله را فرمود: برادر احمد بیا اینجا ; اینجا جای بسیار خوب و زیبایی ست بیا تا برای همیشه پیش هم باشیم . این اخرین جمله ی او بود چند لحظه مانده به شهادت این شهید بزرگوار







      

مادر خواب سه تا ماهی را دیده بود ، سه تا ماهی که توی یک رودخانه ، می‌رفته اند به سمت دریا . می‌گفت : یکی از اون ماهی‌ها ، روی کمرش یه هلال ماه داشت ، اصلا انگار خود ماه بود ، چون که نور زیبا و خیره کننده ای ازش به طرف اسمون پاشیده می‌شد .
مادر وقتی خوابش را تعریف می‌کرد ، حال و هوای خاصی پیدا کرده بود . خیره شده بود به یک نقطه نامعلوم . می‌گفت : هزاران هزار ماهی دیگه توی اون رودخونه بودند که با اون دو تا ماهی ، دنبال این ماهی نورانی می‌رفتند ، یعنی اون ماهی ، تمام ماهی‌ها رو داشت هدایت می‌کرد به سمت دریا .
مادر گفت : محسن ! می‌دونم که اون سه تا ماهی ، تو و دو تا برادرات بودین ، ولی نمی‌دونم اون ماهی نورانیه کدوم یکی تون بود؟
آن وقت‌ها احمد چهار سالش بود .
بعد‌ها توی جنگ ، وقتی احمد فرمانده لشکر نجف اشرف شد ، مادر گاهی یاد خوابش می‌افتاد . می‌گفت : اون ماهی نورانی همین احمدم بود !

برگرفته ار اولین پایگاه تخصصی سردار شهید حاج احمد کاظمی







      
ختم دوم

دوستای گلم خیلی خیلی ماهین

دور اول ختم جوشن تموم شد ان شاالله با همت شما دومیش هم تمومه

بند

الی

بند

دوست بزرگمون

ردیف

5

الی

1

اسما بیگی

1

10

الی

6

اسما بیگی

2

15

الی

11

سردارسپاه ارزشی ها

3

20

الی

16

زهرا قاسم پور

4

25

الی

21

زهرا حیدری

5

30

الی

26

زهرا حیدری

6

35

الی

31

زهرا حیدری

7

40

الی

36

زهرا حیدری

8

45

الی

41

زهرا حیدری

9

50

الی

46

زهرا حیدری

10

55

الی

51

خانم تقوی

11

60

الی

56

خانم تقوی

12

65

الی

61

سمیه

13

70

الی

66

زهرا سلیمانی

14

75

الی

71

اسمابیگی

15

80

الی

76

اسمابیگی

16

85

الی

81

اسمابیگی

17

90

الی

86

اسمابیگی

18

95

الی

90

عطیه زارعی

19

100

الی

96

عطیه زارعی

20

 

بند

الی

بند

دوست بزرگمون

ردیف

5

الی

1

اسما بیگی

1

10

الی

6

اسما بیگی

2

15

الی

11

سردار سپاه ارزشی ها

3

20

الی

16

زهرا قاسم پور

4

25

الی

21

مهری ژیانی

5

30

الی

26

مهری ژیانی

6

35

الی

31

خانم تقوی

7

40

الی

36

خانم تقوی

8

45

الی

41

خانم تقوی

9

50

الی

46

زهرا سلیمانی

10

55

الی

51

مریم

11

60

الی

56

مریم

12

65

الی

61

مریم

13

70

الی

66

مریم

14

75

الی

71

فرناز

15

80

الی

76

زهرا سلیمانی

16

85

الی

81

زهرا سلیمانی

17

90

الی

86

عطیه زارعی

18

95

الی

90

عطیه زارعی

19

100

الی

96

 عطیه زارعی

20







      
تولد باباییم

بابایی دوست دااااااارم ; همین

 

 

سلام حاجی سلام بزرگ سلام سردار                                  

حاجی امروز روز تولدته یکی از بزرگ ترین روزای زندگیه من

به قداست چشمهایت ایمان دارم و میدانم گیتی دیگر ظرفیت پذیرش بزرگی همچون تو را ندارد میدانم حضور فرشته ای چون تو دیگر در مکان بی وفایی چون زمین محال است سردار بزرگ حاج احمد کاظمی لیاقتت اسمان خداست

شب تولد ادم مثه یه قرار وصف نشدنیه که همش منتظری یه سریا بیان سر قرار این دفعه فرق میکنه

حاجی این دفعه مهمونات منتظرن... افتخار میدی؟

 

تبریک میگویم روز تولدتت را به خودم چرا که خداوند اجازه لمس وجود بزرگی چون تو را روی زمین به حقیری چون من داد

.

.

.

دوستای گلم شرمندتونم که تو این روز بزرگ نتونستم پذیرایی در خور تولد حاجی داشته باشم تنها کاری که میتونم کنم اینه که صدای مبارک حاجی رو براتون بذارم

 

در این فایل صوتی صحبت های حاج احمد کاظمی لحظاتی قبل از شهادت ضبط شده و در ادامه ی نوار قسمتهای دیگر از صحبت های شهید کاظمی در مورد شهادت و دوستان شهیدشون ...

در طول کل نوار صدای بوق هشدار شنیده میشه, آنچه در فسمت ابتدایی این نوار می شنوید ؛

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/audios/story/91-10/21/haj%20ahmad%20kazemi.mp3

صدای شهید محسن اسدی:

بسم الله الرحمن الرحیم,ساعت -ده - و نُه و سی و پنج دقیه اس حدود یکساعت و سی دقیقه اس رو آسمونیم , موتور نداریم و با سلام و صلوات ایشاالله میریم می شینیم ارومیه و ایشاالله که بخیربگذره , اشهد وان لااله الا الله و اشهدو ان محمد رسول الله ...

صدای حاج احمد:

صلوات بفرستین

{صلوات دسته جمعی}اللهم صلی علی محمدوآل محمد

{و دوباره صدای حاج احمد} یا علی ابن ابی طالب , یا علی ابن ابی طالب , یا حسین ........

{و قطع ارتباط } .....

...تا انتهای نوار گوش کنید ....

ادامه نوار کلا صدای حاج احمده

 

ختم جوشن کبیرک که گذاشتم هدیه ما به حاجیه تو روز تولدشون باشد که تو این روز بزرگ قطره ای کوچیک از دریای معرفتشون نصیبمون بشه

 

بند

 الی

بند

دوست بزرگمون

ردیف

  5

  الی

  1

مهتاب

  1

 10

  الی

  6

دکتر امین

  2

15

  الی

  11

فاطمه

  3

20

  الی

  16

شکوفه

  4

25

  الی

  21

پریسا

  5

30

  الی

  26

زهرا

  6

35

  الی

  31

سمانه

  7

40

  الی

  36

پریسا

  8

45

  الی

  41

پریسا

  9

50

  الی

  46

پریسا

  10

55

  الی

  51

پریسا

  11

60

  الی

  56

منیره ابوطالبی

  12

65

  الی

  61

دکتر حمید

  13

70

  الی

  66

سردار سپاه ارزشی ها

  14

75

  الی

  71

خانم گنج خانی

  15

80

  الی

  76

خانم گنج خانی

  16

85

  الی

  81

زهرا حیدری

  17

90

  الی

  86

زهرا حیدری

  18

95

  الی

  90

زهرا حیدری

  19

100

  الی

  96

زهرا حیدری

  20







      
درد و دل

حاجی جونم اینجا کلی باهات درد دل کرده بودم که یهو همشون پاک شد میذارم به حساب اینکه درد دلم با تو فقط باید تو دلم باشه و بس

فقط اینو بگم بی تاب دیدنتم

 

فعلا نقطه چین تا بی نهایت

 







      

این فایل صوتی مکالمه بیسیم بین شهید حاج احمد کاظمی‌و سردارغلامعلی رشید [که در آن زمان فرمانده قرار‌گاه فتح بودند] می‌باشد.

 

قضیه ازاین قرار است که همه منتظر شروع عملیات هستند.

حاج حسین خرازی پشت خاکریزی که منتهی میشه به خرمشهر همراه با تیپ امام حسین(ع) مستقر شده و منتظر هماهنگی و رسیدن بقیه نیروها هستش.

اما حاج احمد کاظمی‌با تیپ نجف زده به شهر و وارد خرمشهر شده و وقتی سردار غلامعلی رشید با بیسیم باهاش تماس می‌گیره، حاج احمد اعلام می‌کنه که وارد شهر شده و 6000 نفر هم اسیر گرفته.

باور این موضوع برای سردار رشید سخته ولی کاریست که شده.

 

اینجا برای اولین بار است که حاج احمد کاظمی‌از پشت بیسیم اعلام می‌کنه که خداوند خرمشهر را آزاد کرد.

حسین حسین رشید : حسین جان ببین ،‌ ببین ، شما الان داخل خود شهرید؟

رشید رشید حسین : چی ؟ کی؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟

حسین جان : شما شمارو میگم خودتون ، کجائید الان داخل شهرید؟

رشید رشید حسین : ببین رشید جان ما داریم می‌ریم جلوشما با احمد کاظمی‌هماهنگ کنید مفهومه ؟ ما تو شهر نیستیم مفهومه؟

احمد احمد رشید:احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگی شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگی اجرا کنید شما کجائیدالان؟

رشید رشید احمد : آقا جان ، ما داخل خود شهریم ، واینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن مفهوم شد!!!

احمد احمد رشید: احمد جان قطع و وصل می‌شه ! دوباره بگو؟ چی گفتی؟

رشید رشید احمد : رشید با اون یکی دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟

باشه احمد همین الان… همی‌الان.

رشید رشید احمد : آقا ما تو شهریم بهش بگو ، به محسن بگو ما تو شهریم ، ما تو شهریم و پنج شش هزارنفرم اومدن پناهنده شدن ما تو شهریم ما داریم اونارو تخلیه می‌کنیم ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!!

رشید رشید احمد : رشید جان مفهوم شد؟

 احمد احمد رشید: قابل فهم نبود ! شما کجائید احمد ؟!! ببین اگه یه پستی در مسیر راه صدای شمارو رله کنه من صداتونو متوجه می‌شم و به محسن پیامتونو می‌گم ، به محسن پیامتونو می‌گم …

رشید رشید احمد: رشید جان می‌گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن مفهوم شد؟

احمد جان ! بله بله من فهمیدم چی گفتید می‌گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن !! ببین برادر احمد مراعاتم کنید چوبی ، چیزی نخوریدا .

رشید رشید: بابا نترس ، نترس الان بیش از شش هزار نفربه ما پناهنده شدن بیش ازشش هزار نفر مفهوم شد رشید جان ؟

 

احمد جان : چقد ؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟

رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر شش هزار نفر مفهوم شد؟ ودارن هی زیاد می‌شن. مفهوم شد؟

احمد احمد رشید : بیش از شش هزار نفر؟ بله ؟ خدا اجرت بده مفهوم شد بله فهمیدم .

رشید رشید احمد : رشید جان بله بله تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود ، تظاهرات بود،وکلیه اسرا یا حسین می‌گفتند والله اکبر و تسلیم می‌شدن. خوب مفهوم شد؟

 احمد جان : این یه قسمت حرفت نا مفهوم بود دوباره تکرار کن ؟

رشید رشید احمد: می‌گم تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود وکلیه اسرای عراقی الله اکبر و یا حسین می‌گفتنو تسلیم می‌شدن.

احمد احمد رشید: بله بله ، مام اینجا فهمیدیم تشکر آقا الله اکبر،الله اکبر، الله اکبر همه چیو فهمیدیم.

رشید رشید احمد : رشید جان خداوند خرمشهر و آزادش کرد. آزادش کرد….

احمد پیام توکاملا دریافت شد به امید پیروزی واقعی بر استکبار جهانی.

پخش انلاین 

http://shahidkazemi.ir/wp-content/uploads/2012/08/ahmad-kazemi-bisim01www.shahidkazemi.ir_.mp3

 

 

 







      

 

عملیات بیت المقدس بد جوری زخمی شده بود ترکش خورده بود به سرش با اصرار بردیمش اورژانس .

میگفت "کسی نفهمه زخمی شدم همین جا مداوام کنید" . دکتر اومد و "گفت زخمش عمیقه باید بخیه بشه" بستریش کردند از بس زخمش عمیق بود بیهوش شد.

بعد یه مدت یه دفعه از جا پرید.

گفت پاشو بریم خط قسمش دادم . گفتم اخه تو که بیهوش بودی چی شدی یهو از جا پریدی؟

گفت بهت میگم به شرطی که تا وقتی زنده  ام به کسی چیزی نگی.

وقتی توی اطاق خوابیده بودم خانم فاطمه زهرا اومدن داخل . فرمودند " چیه ؟ چرا خوابیدی؟ " عرض کردم "سرم مجروح شده نمیتونم ادامه بدم" حصرت دستی به سرم کشیدند و فرمودند : بلند شو چیزی نیست بلند شو و به کارهایت برس 

بخاطر همین است که هر جا میروید حاج احمد کاظمی حسینیه فاطمه الزهرا ساخته است







      
دست نوشته حاج احمد

http://shahidkazemi.ir/wp-content/uploads/2013/01/dastneveshteh.jpg

خواستم خودمم بنویسم دست نوشته حاجی رو گفتم حیفه دست نوشته ایشون رو باید با خط خودشون خوند







      
   1   2      >